Thread Rating:
  • 0 Vote(s) - 0 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایت ، ضرب المثل ، داستان کوتاه
#1
آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.


ناصرالدین شاه سالی یکبار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند.
عده ای دیگ های بزرگ را روی اجاق میگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان میکشید و از آن بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد. بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او می بایست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد.( معنی ثواب رو هم فهمیدیم !) کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت میشد.
به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.
Reply
#2
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

گابریل گارسیا مارکز
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#3
دنیای کار نکردن

‫به تازگی از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟
نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد:به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم : نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کارروانجام بدی،میتونی ازفردا بیای خونه ی من وچمن ها رو بزنی، درخت ها رووجین کنی و پارکینگ روجارو کنی.اونوقت من به تو50دلارمیدم وتورومیبرم جاهایی که بچه های فقیرهستن وتومیتونی این پول روبدی بهشون تا برای غذا وخونه ی جدید خرج کنن.
مستقیم توی چشمام نگاه کردوگفت:
«چرا همون بچه های فقیررونمیبری خونه ات تا این کارها روانجام بدن وهمون پول روبه خودشون بدی؟»
نگاهی بهش کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!!
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#4
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:


پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی


خواهشی از شما دارم رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.


پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه


داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در


اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن


ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.


پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.


ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.


پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:


نه؛ فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگی خودمان


هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه


بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و


مادر او دیگر چیزی نشنیدند.


چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه


سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.


پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد


پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.


با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.


پسر آنها یک دست و پا نداشت !
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#5
[h=2]داستان حقیقی نویسنده شاهزاده كوچولو - خلبان جنگی بود ![/h] [INDENT] .

لبخند زندگی مرا نجات داد

داستان حقیقی نویسنده شاهزاده كوچولو - که خلبان جنگی بود !!!



لبخند


بسیاری از مردم كتاب " شاهزاده كوچولو "
اثر " اگزوپری " ( آنتوان دو سنت‌اگزوپری ) را می شناسند.

اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید.
او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است.

در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه
از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد
اعدامش خواهند كرد مینویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به
همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم
كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی
پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم.

از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت
درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟"
به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و
كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.

لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این
كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و
انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد. میدانستم كه او به هیچ وجه چنین
چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و
به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت.

سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم
نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك
انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود ...

پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای
خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را
به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم
صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز
خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند.

چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند قفل در
سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن
كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم
تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند!



یك لبخند زندگی مرا نجات داد!

بله لبخند بدون برنامه ریزی؛ بدون حسابگری؛
لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.
ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم.
لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و
این كه دوست داریم ما را آنگونه ببینند كه نیستیم.

زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است.
من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه
روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این
روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد.

متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در
ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر
جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی
و انزوایی ما می شوند.

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به
هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را
احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟
چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه
نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و
بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و
آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.

[URL="http://www.persian-star.org/"][Image: 03.jpg][/URL]


بقول ویکتورهوگو که می گوید:

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها
[/INDENT]
Reply
#6
[INDENT] [B]روشهاي موفقيت[/B]

[URL="http://www.rozanehonline.com/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%D9%8A%D8%AA/7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D9%88-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7.html"]7 داستان کوتاه از افراد بسیار موفق و ثروتمند دنیا[/URL]


  • [URL="http://www.rozanehonline.com/index.php?option=com_content&view=article&id=3774:7---------&catid=126&Itemid=566&tmpl=component&print=1&layout=default&page="][Image: printButton.png][/URL]
  • [URL="http://www.rozanehonline.com/index.php?option=com_mailto&tmpl=component&template=ja_teline_iv&link=6b1823e511df863257fda5d920efaea637d5c34e"][Image: emailButton.png][/URL]




در این مطلب 7 داستان کوتاه از افراد بسیار موفق – و ثروتمند – دنیا را برایتان نوشته ایم که می تواند به 7 قانون طلایی برای موفقیت در زندگی هر فرد تبدیل شوند. این افراد کارهایی کرده اند که مردم عادی از انجام آن شانه خالی می کنند.


1. گای لالیبرت، موسس شرکت سرگرمی Cirque du Soleil: هر کاری دوست داری انجام بده، اما دنبال پول هم باش

[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 1-guy-laliberte.jpg][/URL]
گای لالیبرت پیش از تاسیس شرکت بزرگ سرگرمی خود یک دلقک سیرک بود که تا دبیرستان بیشتر درس نخوانده بود. با وجود کمک های مالی دولت، ضامن های مهربان و سخت کوشی خود لالیبرت، سیرکی که او راه اندازی کرده بود برای سال های بیشتری روی پا ایستاد و توانست پیشرفت های مثبتی داشته باشد. ایده درخشان لالیبرت باعث شد تا این سیرک از وضعیت کسادی به شرکتی پرسود تبدیل شود. تا جایی که امروز این مرد حدود 1.8 میلیارد دلار دارایی دارد و از یک دلقک ساده به یکی از ثروتمندان و افراد موفق دنیا تبدیل شده است.

[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 2-guy-laliberte.jpg][/URL]


[/HR]2. سوز اورمان، مشاور مالی: کمتر پس انداز کن، بیشتر درآمد داشته باش
[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 3-suze-orman.jpg][/URL]

سوز اورمان به مردم پیشنهاد می دهد تا به جای محروم کردن خود، با رفتارهای اقتصادی درآمد خود را افزایش دهند. هنگامی که سوز حدود 35 ساله بود، خیلی خوب زندگی می کرد اما در قرض غرق شده بود. او نمی توانست دست از زندگی لوکس خود بردارد، بنابراین در صدد یافتن راه حل شد.
او هر کاری دوست داشت انجام می داد، به دنبال یافتن فرصت های مالی بود و امروز به جایی رسیده است که برای سفر به دور دنیا با جت شخصی خود به طور سالانه حدود 300 هزار دلار هزینه می کند.
بنابراین، بهتر است زمان خود را برای یافتن موقعیت های مالی صرف کنید نه روی قران روی قران گذاشتن.

[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 4-suze-orman.jpg][/URL]


[/HR]3. بیل گیتس، موسس مایکروسافت: تقلید کردن بهتر از نوآوری است
[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 5-Bill-Gates.jpg][/URL]

بیل گیتس، یکی از موفق ترین شرکت های دنیا با اعتبار 67 میلیارد دلاری را تحت لیسانس سیستم عامل IBM ساخت. حقیقت این است که این نرم افزار با تقلید از کدهای فرد دیگری ساخته شده است. مایکروسافتِ گیتس فاکتور نوآوری را در کارنامه خود کم داشت. به همین دلیل، نرم افزار شرکت دیگری را با قیمت 25 هزار دلار خرید.
وقت گیتس نرم افزار دست دوم را به دست آی.بی.ام رساند، این نرم افزار باگ های زیادی داشت و مهندسان IBM آن را دوباره از نو بازنویسی کردند. اما پس از سی و سه سال، دیگر کسی به این مساله اهمیتی نمی داد.
ابتکار به اندازه استفاده به موقع و هوشمندانه از ایده های دیگران اهمیت ندارد.

[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 6-Bill-Gates.jpg][/URL]


[/HR]4. وارن بوفت، سرمایه گذار: کاردانی خوب است اما شناخت فرد مناسب بهتر است
[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 7-warren-buffett.jpg][/URL]

وارن بوفت وقتی خیلی جوان بود ایده سرمایه گذاری خود را آغاز کرد اما کارایی لازم را نداشت زیرا به طور شخصی ارزش چندانی برای ایجاد یک حرکت بزرگ در بازار را نداشت. بوفت تا زمانی که نتوانست بر خجالت خود غلبه کند و شرکای سرمایه گذاری خود را تغییر دهد پولدار نشد. هیچ کس نمی تواند به تنهایی ثروتمند شود.

[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 8-warren-buffett.jpg][/URL]


[/HR]5. آدام مک‌کای، تهیه کننده / کارگردان هالیوود: معاملات دو سر برد شکست واقعی هستند
[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 9-adam-mckay.jpg][/URL]

آدام مک‌کای، یکی از موفق ترین تهیه کننده / کارگردان های هالیوود است. او در نوشتن فیلنامه فیلم هایی همچون در شب های تالدگا، برداران ناتنی، افراد دیگر و دونده آخر با ویل فرال همکاری داشت و این مساله باعث شهرت او شد. موفقیت او زمانی رخ داد که به جای بازی در برنامه زنده و کمدی شب های یکشنبه، شغل نویسندگی آن را انتخاب کرد و به همین دلیل سه دهه جزو نویسنده های برتر این برنامه شناخته می شود.
دلیل موفقیت در این معامله نیز این بود که نخواست هر دو طرف از آن سود ببرند. در عوض، او به فرد بانفوذ این برنامه به نام لورن میشلز گفت برای ماندن در این برنامه باید تیم خودش را داشته باشد و اگر این طور نشود از این برنامه خواهد رفت. میشلز نیز درخواست او را پذیرفت.

[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 10-adam-mckay.jpg][/URL]


[/HR]6. ریچارد برنسون، موسس شرکت ورجین: با ایجاد کار، ثروت خود را افزایش دهید
[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 11-richard-branson.jpg][/URL]

سر ریچارد برنسون از اختلال شدید در خواندن (ديسلكسى‌) رنج می برد اما او از این نقص خود به عنوان بزرگ ترین توانایی خود بهره گرفت. برنسون موسسه ویرجین را به عنوان صندوق سرمایه گذاری راه اندازی کرد که روی شرکت های کوچک و ایده های ناب سرمایه گذاری می کند.
او هرگز کمپانی های دیگری از ویرجین راه اندازی نکرد زیرا توان مدیریت آنها را نداشت. او می گوید: من اگر می توانستم ترازنامه ها را بخوانم هرگز به جایگاه کنونی خود نمی رسیدم.

[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 12-richard-branson.jpg][/URL]


[/HR]7. استیو جابز، موسس اپل: هیچ چیز به اندازه شکست موجب موفقیت نمی شود
[URL="http://www.rozanehonline.com/join"][Image: 13-steve-jobs.jpg][/URL]

استیو جابز در دهه 1980 میلادی ایده ای از تصویر سه بعدی در سر داشت که همه صنایع دفاع، نفت و پزشکی را دگرگون کند. اما او در ایده پردازی خود اشتباه کرد و برای این اشتباه میلیون ها دلار از سرمایه شخصی خود را از دست داد و در سال 1991 میلادی، کمپانی 125 هزار دلاری پیکسار را تعطیل کرد.
در آن زمان، تنها سود حاصل از پیکسار، تیم کوچکی از انیماتورهایی بود که از نرم افزار پیکسار برای برای ساخت تبلیغات کامپیوتری تلویزیون بهره می گرفتند. همین گروه بعدها کارتون داستان اسباب بازی ها را تولید کردند. هنگامی که جابز در سال 2011 میلادی درگذشت، بیش از 70 درصد از سرمایه 8.3 میلیارد دلاری او حاصل از سهام او در استودیو پیکسار بود، صنعتی که هرگز قصد ورود به آن را نداشت.
[/INDENT]
Reply
#7
[URL="http://bia2weeblog.blogfa.com/post/256"]قصاب و سگ[/URL]



قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.

قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.
Reply
#8
مي گويند در دوران قبل که پاســگاه هاي ژاندارمري در مناطق مرزي و روستايي و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر براي خدمت منتقل مي شدند بايد مــدت زيادي را دور از اقوام و بستگان سپري مي کردند کما اينکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلي نبوده شايد بعضي مواقع حتي در طول سال هم امکاني براي مسافرت ماموران به شهر موطن خود پيش نمي آمد و به همين خاطر معدود خانه سازماني در اختيار فرمانده پاسگاه و برخي ماموران ديگر قرار مي گرفت.

همـــسر يکي از فرماندهان پاسگاه که به تازگي هم ازدواج کرده و چندين ماه از زندگيشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش مي گذشت بدجوري دلتنگ خانواده پدري اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست مي کند که براي ديدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم يا به تنهايي مسافرت کند ولي هر بار شوهرش به بهانه اي از زير بار موضوع شانه خالي مي کند.

زن که در اين مدت با چگونگي برخورد ماموران زير دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها براي گرفتن مرخصي و غيره هم کم و وبيش آشنا شده بود به فکر مي افتد حالا که همسرش به خواسته وي اهميتي قائل نمي شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصي براي رفتن و ديدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذي درخواست کتبي به اين شرح مي نويسد:


” جناب ….. فرمانده محترم …
اينجانب …. همسر حضرتعالي که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدليل مشغله بيش از حد کاري فرصت سفر و ديدار بستگان را نداريد بدينوسيله درخواست دارم که با مرخصي اينجانب به مدت .. براي مسافرت و ديدن پدر ومادر و اقوام موافقت فرمائيد .”

” با احترام ….. همسر شما”

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش مي گذارد.

چند وقت بعد جواب نامه به اين مضمون بدستش ميرسد:

“سرکار خانم …
عطف به درخواست مرخصي سرکار عالي جهت سفر براي ديدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامين جانشين موافقت ميشود .”

فرمانده …”
Reply
#9
[INDENT] [INDENT]
داستان پدر و پسری روستایی


روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.
پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا
شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال
در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و
نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن
دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار
براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته
شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از
یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که
ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در
این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو
طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش
گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!
[/INDENT]
[/INDENT]
Reply
#10
يک زن تقريباً پنجاه ساله ي سفيد پوست به صندلي اش رسيد و ديد مسافر کنارش يک مرد ساهپوست است
با لحن عصباني مهماندار پرواز را صدا کرد
مهماندار از او پرسيد "مشکل چيه خانوم؟"
زن سفيد پوست گفت: "نمي تواني ببيني؟ به من صندلي اي داده شده که کنار يک مرد سياهپوست است، من نمي توانم کنارش بنشينم، شما بايد صندلي مرا عوض کنيد!"
مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشيد، متاسفانه تمامي صندلي ها پر هستند، اما من دوباره چک مي کنم ببينم صندلي خالي پيدا مي شود يا نه"
مهماندار رفت و چند دقيقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامي صندلي ها در اين قسمت اقتصادي پر هستند، من با کاپيتان هم صحبت کردم و او تاييد کرد که تمامي صندلي ها در دسته اقتصادي پر هستند، ما تنها صندلي خالي در قسمت درجه يک داريم"
و قبل از اينکه زن سفيد پوست چيزي بگوييد مهماندار ادامه داد: "ببينيد، خيلي معمول نيست که يک شرکت هواپيمايي به مسافر قسمت اقتصادي اجازه بدهد در صندلي قسمت درجه يک بنشيند، با اينحال، با توجه به شرايط، کاپيتان فکر مي کند اينکه يک مسافر کنار يک مسافر افتضاح بنشيند ناخوشايند هست."
و سپس مهماندار رو به مرد سياهپوست کرد و گفت: "قربان اين به اي معني است که شما مي توانيد کيف اتان را برداريد و به صندلي قسمت درجه يک که براي شما رزرو نموده ايم تشريف بياوريد..."
تمامي مسافران اطراف که اين صحنه را ديدند شوکه شدند و در حالي که کف مي زدند از جاي خود قيام کردند.
Reply
#11
[INDENT] تعمیر ونگهداری کاخ سفید به صورت مناقصه مطرح شد. یک پیمانکار امریکایی,یک مکزیکی ویک ایرانی در این مناقصه شرکت کردند.پیمانکار امریکایی پس از بازدید از محل وبررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خودش را 9000 دلار اعلام کرد. مسئول کاخ سفید دلیل قیمتگذاریش را پرسید و وی در پاسخ گفت,4000 دلار بابت تهیه مواد اولیه+4000 دلار بابت هزینه های کارگران و....+1000 دلار استفاده بنده.
پیمانکار مکزیکی هم پس از بازدید از محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را 7000 دلار اعلام کرد. 3000دلار بابت تهیه مواد اولیه + 3000 دلار هزینه های کارگران و....+ 1000 دلار استفاده بنده.

واما نوبت به پیمانکار ایرانی که رسید بدون محاسبه وبازدید از محل به سمت مسئول کاخ سفید رفت ودر گوشش گفت,قیمت پیشنهادی بنده 27000 دلار است!!!! مسئول کاخ سفید با عصبانیت گفت ,تو دیوانه شدی چرا 27000 دلار؟!!! پیمانکار ایرانی با خونسردی در گوشش گفت, ارام باش .... 10000 دلار برای تو .... 10000 برای من ....و انجام کار با اون پیمانکار مکزیکیه......
و پیمانکار ایرانی در این مناقصه پیروز شد!!! [/INDENT]
Reply
#12
زهر و عسل

مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!
شاگرد که می دانست استادش دروغمی گوید حرفی نزد و استادش رفت.
شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به
دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و
بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.
خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.
وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply


Possibly Related Threads...
Thread Author Replies Views Last Post
  داستان نویسی اعضای انجمن2 soltan456 4 324 01-27-2016, 02:43 AM
Last Post: AmirK
  داستان نویسی اعضای انجمن soltan456 10 656 04-25-2014, 10:40 AM
Last Post: yasiii



Users browsing this thread: 1 Guest(s)