Thread Rating:
  • 0 Vote(s) - 0 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایت ، ضرب المثل ، داستان کوتاه
ﻋﺼﺮ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯾﻢ ﺩﺍﻍ ﺩﺍﻍ
ﺑﺎﺯ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺩﻝ ﻭ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺩﻣﺎﻍ
ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺩﺭ ﮐﻨـــــﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﻓﮑﺮ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻋﻤﻖ ﺑﺎﻍ
ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﭼﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﯽ ﺷﮑﺮ
ﻗﻨﺪﻫﺎﯾﻢ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯽ ﭼﺮﺍﻍ
ﺑﺎ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﻗﺎﺻﺪﮎ ﺑﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺣﺲ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺍﻟﻘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﺎﻍ
ﻗﺎﺻﺪﮎ ﻫﺎ ﺧﻮﺵ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺷﻮﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﺎﺭ ﻗﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﻼﻍ
ﺩﻟﻬﺮﻩ ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ
ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻼ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﯼ ﺳﺮﺍﻍ
ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭘﺮﯾﺪﻩ،ﻗﺎﺻﺪﮎ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ
ﻋﺼﺮ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﯾﮏ ﭼـــــﺎﯼ ﺩﺍﻍ

Sent from my HUAWEI P7-L10 using Tapatalk
Reply
حكمت هاي نهفته در کله پاچه؛!


سفره اي گسترانيده و کله پاچه اي بياوردند، سلطان فرمودند: در اين کله پاچه اندرزها نهفته است.


سپس لقمه ناني برداشت و يک راست مغز کله را تناول نمود، سپس گفت:


"اگر مي خواهيد حكومتي جاودان داشته باشيد، سعي کنيد جامعه را از "مغز" تهي کنيد."


سپس "زبان" کله پاچه را نوش جان و فرمود:


"اگر مي خواهيد بر مردم حكمراني کنيد "زبان جامعه را کوتاه و ساكت کنيد."


سپس چشم ها و بناگوش کله پاچه را همچون قبل بركشيد و فرمود:


"براي اين که ملتي را کنترل کنيد، بر چشم ها و گوش ها مسلط شويد و اجازه ندهيد مردم زياد ببينند و زياد بشنوند."


وزير اعظم عرض کرد:


پادشاها! قربانت بروم حكمت ها بسيار حكيمانه بودند، اما جواب روده کوچک مان را چه بدهيم؟


ذات ملوكانه در حالي که دست خود را بر سبيل هاي خود مي کشيد، با ابروان خود اشاره اي به "پاچه" انداختند و فرمودند:


"شما "پاچه" را بخوريد و "پاچه خواري" را در جامعه رواج دهيد تا حكومتمان مستدام بماند…"
Reply
این داستانی از مثنوی هست


خر برفت و خر برفت...



يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بي‌ايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردني‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت مي‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفي‌اند باقيان در دولت او مي‌زيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و مي‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور مي‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو مي‌خواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه‌ها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه مي‌خواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و مي‌دانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش مي‌آمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد


مثل باران نباش که خود را به پنجره بکوبی..مثل ابر باش که همه منتظر باریدنت باشند...
...........................................
تقصیره خودمونه...

بعضیا عددی نبودن ما اونارو به توان رسوندیم...
Reply
«گفت باید قربانی کنی تا عبور کنی

گفتم قربانی می کنم
گفت باید وابستگی هایت را قربانی کنی
گفتم قربانی می کنم
گفت کافی نیست باید قربانی کنی
گفتم مَن هایم را قربانی می کنم
گفت باز هم کم است باید قربانی کنی
گفتم قربانی می کنم
خودم را ،جسمم را ،وجودم را
گفت نه نشد باید قربانی کنی
گفتم دیگر مگر چیزی مانده ؟
گفت باید دل دادگی ات را قربانی کنی
ساکت شدم
اشک هایم سرازیر شدند
فهمیدم چه میخواهد
از من میخواهد شَمسَم را قربانی کنم
گفتم آخر مگر میشود ؟
این شمس بود که چشم مرا به نور تو روشن کرد
نه نمیتوانم !
گفت باید قربانی کنی وگرنه عبور نمی کنی ؟
گفتم آخر چگونه عشق را قربانی کنم او ریسمان بین منو توست ؟
گفت باید ریسمانت را پاره کنی
بند بند وجودم به التماس افتاده است
آخر چگونه می توانم؟
از من چیز دیگری بخواه
اما او همچنان اصرار داشت که باید قربانی کنی
نگاهم را به شمس دوختم
موهایش سپید شده بود از بس که برایم از عشق گفته بود وچشمانش مثل همیشه عاشقانه به من لبخند میزد
فریاد زدم و اشک ریختم من نمیتوانم
شمس گفت من به تو درس پرواز را آموختم باید قربانی کنی
حیرت کردم
او چه می گوید ؟از من چه میخواهد ؟او خود، به قربانگاه آمده است !
ای وای من
ای شمس من
من تاب این درس را ندارم
لبخند زد
باید قربانی کنی
من آماده ام
تیغ را از نیام کشید و به دستم داد
فریاد زدم الهی او ریسمان بین منو توست
چشمانم را بستم
او گفت درس اول : تسلیم باش
اشکانم را قورت میدادم
گفتم قربانی می کنم
و ریسمان را پاره کردم
چشمانم را گشودم
خود را در آغوش او یافتم
لبخند میزد
گفت من تو را بی واسته میخواهم
گفتم شمس !
شمس چه شد ؟
گفت شمس در آغوش من بود
این تو بودی که او را رها نمی کردی
سکوت کردم
سرود عاشقانه ی او و شمس ملکوت را پر کرده بود .....»
Reply


Possibly Related Threads...
Thread Author Replies Views Last Post
  داستان نویسی اعضای انجمن2 soltan456 4 694 01-27-2016, 02:43 AM
Last Post: AmirK
  داستان نویسی اعضای انجمن soltan456 10 1,333 04-25-2014, 10:40 AM
Last Post: yasiii



Users browsing this thread: 1 Guest(s)