Thread Rating:
  • 0 Vote(s) - 0 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از صدا تا موسیقی
#1
انسان همچون سایر موجودات زنده دارای یک نظام ارتباطی است که به وسیله آن می تواند با همنوعان خود و با سایر موجودان ارتباط یرقرار کند. این نظام، از زبان تکلم شده بسیار فراتر می رود، زیرا بنا بر برآوردهای گوناگون و مفهوم و تعریفی که به زبان داده می شود

دانشمندان «عمر» این زبان را در طیفی بین 50 تا 250 هزار سال قرار می دهند، در حالی که قدمت نخستین «انسان های ماهر» (هومو هابیلیس) یعنی «انسان هایی که توانستند برای نخستین بار ابزار بسازند و رابطه خود را با طبیعت دگرگون کنند، به بیش از 3 میلیون سال می رسد. و می توان گمان برد که در طول این مدت طولانی نظام های ارتباطی عمدتا در آن چه امروز به آن ها «اشکال غیر کلامی ارتباط» گفته می شود، خلاصه می شده اند. از مهم ترین این اشکال، می توان به اشکال صدایی و حرکتی اشاره کرد که انسان ها در فرایندی طولانی شروع به معنا گذاری بر آنها می کنند و با نوعی نمادگرایی ارادی یا غریزی از آن ها برای ابراز احساس های خود و درک احساس های دیگران بهره می برند. از این رو، شاید بتوان به صورتی تصویری نخستین «زبان» انسان را در کل کالبد او یافت. قابلیت های کالبدی در انسان – همچون سایر جانوران – امکان بیان بسیاری از معانی را فراهم می کنند . از همین رو نیز می توان پنداشت که دلیل رابطه گسترده و تفکیک ناپذیر میان حرکت (رقص) و صدا(موسیقی) در انسان ها، پیوند درونی این دو قابلیت در کالبد انسانی باشد . و باز شاید بتوان پنداشت که شروع ریتم در فرهنگ انسانی به ویژگی های بیولوژیک در او، یعنی به ریتم های کالبدی او – ضربان قلب، ریتم تنفسی، کنش ها و واکنش های عصبی، ریتم های گوارشی ، و ... مربوط باشد. هم از این رو می توان انطباق میان «ریتم» و «تکرار» را درک کرد. به این دو نیز باید مفهوم «تقارن» را افزود که بسیار زود در ذهنیت انسان ابزار ساز پدید آمده و خود را در فرایندها و فن ابزارسازی باز می نماید و به این ترتیب به نوعی «زیبا شناسی ابتدایی» حیات می لخشد. در نهایت حاصل جمع شدن ریتم، تکرار، تقارن و کالبد به مثابه ابزار بیان، می تواند چیزی نزدیک به آن چه ما امروز به آن «موسیقی» می گوئیم باشد. با این وصف، باید گامی اساسی برداشته می شده است تا کالبد به آلت موسیقی انتقال یابد و ریتم طبیعی به قطعه موسیقی ، و به این ترتیب انسان ابزار یاز ، ابزار سازی خود را در خدمت بیان کالبدی خویش قرار دهد، گامی که شکلی مشابه از آن را در ارتباط با فضا و شیدا شدن مفهوم «معماری» نیز می توان مشاهده کرد.
بنابراین می توان پنداشت که نگاه انسان شناس به موسیقی تا یه اندازه می تواند با نگاه موسیقی شناسی کلاسیک ، موسیقی شناسی که با حرکت از تعریفی ویکتوریایی از فرهنگ به سراغ درک موسیقی برود، متفاوت باشد و در عین حال تا چه ادازه می تواند به گونه ای شگفت انگیز به دیدگاه موسیقی شناسی مدرن – شوئنبرگ و وبرن به بعد – نزدیک باشد. یکی از پرسش های اساسی که می توان در اینجا طرح کرد و درباره آن به اندیشه نشست، دقیقا همین نکته است که آیا به راستی مابین موسیقی «بدوی» و موسیقی مدرن نزدیکی وجود دارد؟ و اگر چنین نزدیکی را بتوان تعریف کرد، موضوع به امری صوری برمی گردد یا به امری معنایی؟ آیا این نزدکی صرفا امری تصافی است یا در آن باید «نشانه» ای از وجود پیوندهای عمیق میان انسان مدرن و انسان بدوی دید و در نهایت آیا این بحث ما را به آنجا نمی کشاند که همچون برخی از انسان شناسان مانند لوی استروس شباهت های میان این دوگونه انسانی را بسیار بیشتر از تفاوت های ظاهری شان ببینیم؟
در متن زیر که از مقاله «مردم شناسی موسیقی» نوشته یکی از بزرگترین متخصصان این شاخه، ژیلبر روژه به نقل از کتاب مردم شاسی عمومی (1968) آورده شده است، می توان تا اندازه ای به نخستین تفاوت هایی که می تواند حامل تفکیک موسیقی شناسی از مردم شناسی موسیقی باشد، پی برد اما باید باز هم یادآور شد که رویکردهای جدید به موسیقی ، عناصری بسیار جدید را وارد این بحث رده اند که مرزهای میان «صدا» و «موسیقی» را بسیار مبهم می کنند.
Reply




Users browsing this thread: 1 Guest(s)