Thread Rating:
  • 0 Vote(s) - 0 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان نویسی اعضای انجمن2
#1
دوستان سابقا تاپیکی باهمین عنوان داشتیم که بعداز ترکیدگی های فروم اونم ترکید ونصف مطالبش هم پرید وبعداز اون دیگه کسی رقبت نداشت توش پست بذاره وداستانو ادامه بده
درنتیجه دوباره میزنم این تاپیک رو تا از محضر دوستان استفاده کنیم
واما این بار دیگه میزانی رو مشخص نمیکنیم که هرکس چندخط بنویسه
ولی درعوض از دوستان تقاضا دارم جهت دهی داستان رو رعایت کنند و حدالمقدور از افزودن عوامل مختلف بی ربط
که فقط باعث گنگ شدن وبی سروته گی داستان میشه خودداری کنند
همین رو بصورت حدودی رعایت کنیم کافیه
بقیه چیزا ازاده
بسم الله..بفرمائید داستان
Reply
#2
هوس طبیعت شمال کرده بودم
خسته از سرو صدا وشلوغی شهرنشینی
زرد قناری را روشن کردم و راهی شمال شدم
راستش را بخواهید من از تاریکی خوشم میاید و خلوت وسکوت شب توی جاده برایم همچون رودخانه های عسل شیرین ونشاط اور است توی ضبط کاست زردقناری هایده دارد میخواند:همه به جرم مستی سر دار ملامت...
چارو پنج صبح بود که راه جاده را گم کردم.وبین یه دو راهی که هردو خاکی هم بودند گیر کردم
طوی هول ولاء تصمیم گیری بودم که یک هو زرد قناری شروع به ترتر کرد و تر تر کنان خاموش شد
بی امید کاپوتش را بالا زدم ولی از چیزی سر درنمیاوردم زیرا من عمری را حسابدار یک وزارت خانه بودم واز کارفنی فرق پیچ گوشتی و واشر سرسیلندر را نمی دانستم
دیگر هوا داشت روشن میشد واطرافم رامی دیدم که بین یک دره وکوه گیرکرده ام
یک سرجاده به کوه میرفت ویک سر دیگه به ته دره
اصلا نمیدانستم چطور شده که سراز این جهنم دره دراوردم وحواسم پرت چه بوده
این ماشین هم که دیگر کار نمیکرد دیدم به پای این زرد قناری که اکنون لال مانی گرفته نشستن فایده ایی ندارد
ساکم را که شامل کیف پول ،لباس هایم ،پیپ و چند توتون ناب بود برداشتم وبه سمت جاده ایی که به کوه میرفت عازم شدم
از اخرین باری که اب وغذا در خانه ام خورده بودم بیشتراز5ساعت میگذشت
ومن بی تاب وخسته وتشنه با ساکی بردوش راه افتادم
دوساعتی گذشته بود که دیدم مردی از بالای کوه نعره زنان برایم دست تکان میدهد
ایستادم...زیرا چاره ایی نداشتم
ایستادم به امید کمکی ابی وغذایی
مرد شروع کرد به پائین امدن
یه 10دقیقه ایی گذشت تااینکه به من رسید
وسریع اسمم را پرسید گفت اسمت چیست؟
گفتم نادر
گفت اهل کجایی
گفتم اطراف تهران
اوهمینطور داشت مرا برانداز میکرد از حرکات وچهر ه اش معلوم بود که قصد کمک ندارد
حس امید وشادی جایش را داد به ترس
ترس ازاینکه چه خواهد شد
او مردی بود با دستانی بزرگ وپینه بسته
صدای بم وکلفتی داشت بالهجه ی غلیظ محلی
چهره اش را افتاب سوزانده بود ولباس های محلی ش همه خاکی و پاره بودند
نمیدانستم گیر کی افتاده ام وجرات پرسیدن اسمش راهم نداشتم
ولی او ناگهان چهره اش عوض شد ان حالت خصمانه جایش را داد به نیمچه لبخندی وگفت من محمدرضا هستم
اهل همین اطراف...
Reply
#3
soltan456, post: 108302, member: 11 Wrote:دوستان سابقا تاپیکی باهمین عنوان داشتیم که بعداز ترکیدگی های فروم اونم ترکید ونصف مطالبش هم پرید وبعداز اون دیگه کسی رقبت نداشت توش پست بذاره وداستانو ادامه بده
درنتیجه دوباره میزنم این تاپیک رو تا از محضر دوستان استفاده کنیم
واما این بار دیگه میزانی رو مشخص نمیکنیم که هرکس چندخط بنویسه
ولی درعوض از دوستان تقاضا دارم جهت دهی داستان رو رعایت کنند و حدالمقدور از افزودن عوامل مختلف بی ربط
که فقط باعث گنگ شدن وبی سروته گی داستان میشه خودداری کنند
همین رو بصورت حدودی رعایت کنیم کافیه
بقیه چیزا ازاده
بسم الله..بفرمائید داستان
مگه این نیست؟؟http://www.e-gym.ir/threads/2282/
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،


زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
دکترشریعتی
Reply
#4
آپ.....
Reply
#5
Up
Reply


Possibly Related Threads...
Thread Author Replies Views Last Post
  حکایت ، ضرب المثل ، داستان کوتاه Amin Khan 135 8,667 12-07-2015, 02:02 AM
Last Post: Lady Empire
  داستان نویسی اعضای انجمن soltan456 10 933 04-25-2014, 10:40 AM
Last Post: yasiii



Users browsing this thread: 1 Guest(s)