Thread Rating:
  • 2 Vote(s) - 3.5 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گزیده و معرفی کتاب
#1
دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.

یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.

با خودم شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!


شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.

مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخاستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:

عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.

نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.

بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…

مرثیه ای برای یک مگس- محمدرضا شعبانعلی
Reply
#2
دوستان دیدم تاپیک معرفی کتابه
چندتا کتاب خوب معرفی کنید اگه هست درباره اصول برنامه نویسیو این چیزا استارت برا مربی گری زدم میخام اطلاعاتم خوب باشه کتابی هست؟
Reply
#3
بخشی از کتاب "میخوام آدم حسابی باشم" از خانم نیکیتا وی، جامعه شناس سوییسی:

1- آدم حسابیا زیاد نمی خوابن. صبح ها زود بیدار میشن و بعد از ظهرها حتما نیم ساعت استراحت میکنند و شبها دیر تر از 12 نمیخوابن

2- آدم حسابیا شبها با لباسی که برای خوابه میخوابن نه لباسی که باهاش غذا خوردن و غذا درست کردن و دستشویی رفتن.

3- آدم حسابیا حداقل روزی نیم ساعت ورزش میکنن

4- آدم حسابیا زیاد حرف نمیزنند؛ مگر اینکه ازشون بخوان.

5- آدم حسابیا برای ظرف شستن و تمیز کاری و تعمیر ماشین، حتما دستکش دستشون میکنن.

6- آدم حسابیا بی دعوت جایی نمیرن.

7- آدم حسابیا لباسهایی که استفاده نمی کنند را میبخشن.

8- آدم حسابیا حتما توی اتاق کارشون یه گلدون دارن که هر روز بهش آب بدن.

9- آدم حسابیا حتما یه اصولی دارند که بهش پایبند هستند.

با خواهرت
شوخی کن، حمایتش کن و احترامش رو حفظ کن.

داداشتو
محکم بزن به سَر شونش و بگو مخلصیم، هواشو داشته باش؛ خصوصا وقتی تنهاست و کمک نیاز داره .

مامانتو
کاری کن پیش دوستاش پُزتو بده، کیف کنه از داشتنت، واسش هدیه بخر، ازش بخواه دعات کنه و گاهی یواشکی پاهاشو ببوس

باباتو
بغل کن، چاییشو بده دستش، بگو برات از تجربه هاش بگه، بشین پای حرفش و خاطره هاش، گاهی هم دستاش رو ببوس .

دوستت
اگه تنهاست، اگه غم داره تو دلش، اگه مشکلی داره، تو هواشو داشته باش و تنهاش نذار...

همسرت
رو بهش بگو چقدر دوستش داری، اگه از دستش دلگیری، به این فکر کن که اون توی تمام آدمای دنیا تو رو برای ادامه زندگی انتخاب کرده،
پس ازش تشکر کن و بهش وفادار باش.

باور کنیم
روزی هــــــــــــــزار بار میمیره، کسی که فکر میکنه برای کسی مهم نیست...

هوایِ هم رو داشته باشیم ..
حتما بهـــــــــــتر میشه ...
شاید یه روز دیگه وقت نباشه ...
شاید ما نباشیم
شاید اون نباشه...
و دیدنش آرزومون بشه‌...
وقت کمه.

زندگی کوتاست
Reply
#4
سفرنامه جالبی متعلق به ۴۰۰ سال پیش از رفتار و زندگی مردمان شمال ایران از نگاه پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی:
.
ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ، ﺩﺍﺭﺍﻯ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﻯ ﻣﺸﻜﻰ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺯﻳﺒﺎ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ؛ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﻛﻪ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﺯﻥ ﻫﺎﻯ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮ، ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﭼﻬﺮﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﭘﻮﺷﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﻣﺘﻨﺎﻋﻰ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺆﺩﺏ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻭ ﻫﻤﮕﻰ ﻣﺮﺩم ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧود را در ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺭﺃﻓﺖ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺪﻳﺪﻩ‌ﺍﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻫﺎﺕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﺍﺭﺍﻯ ﺗﻤﺪﻥ ﻭ ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺭﺳﻮم ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻣﻠﺎﺣﻈﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻳﺎﻟﺖ ﻫﻴﺮﻛﺎﻧﻴﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻗﺪﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﺎﺭﻯ ﺍﺯ ﺗﻤﺪﻥ ﻭ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﭘﻠﻨﮕﺎﻥ ﻭﺣﺸﻰ ﺑﺎﺷﺪ، ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﺳﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩ‌ﺍﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻥ ﻣﺘﻤﺪﻥ ﺗﺮﻳﻦ ﻭ ﺑﺎﺍﺩﺏ ﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩﻣﻰ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
.
( سفرنامه پیترو دلاواله : قسمت مربوط به ایران صفحات ۱۳۳ و ۱۳۴)
Reply
#5
اقا ما یه سوال پرسیدیم فقط لایک خورد کسی جواب نداد قضیه جیه؟؟
Reply
#6
این تاپیک رو همون طور که میبینی
مربوط به کتابهای غیر ورزشی درست کردن
اون چیزی که شما میخوای
دو حالت بیشتر نداره
اگه کتاب فارسی میخوای که باید بری انقلاب کتابفروشیا انواع و اقسامش رو دارن
اگرم انگلیسی میخوای یه تاپیک داریم که 2-3 تا از بچه ها زحمت کشیدن کتاب دانلود کردن اونجا گذاشتن
آخرینش رو اگه یادم نرفته باشه کسری گذاشت که کتاب جیم استوپانی بود و کتاب به درد بخوری هم بود و برای اون منظوری که میخوای خوبه
ولی توی کتابهای فارسی سخته پیدا کردن اون چیزی که شما میخوای
Reply
#7
کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران
یه مدرسه اسمم را نوشتند
شهرستانی بودم، لهجه غلیظ یزدی و گیج از شهری غریب
ما کتابمان دارا آذر بود ولی تهران آب بابا
معظلی بود برای من، هیچی نمی فهمیدم
البته تو شهر خودمان هم همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود ولی با سختی و بدبختی درسکی می خواندم
تو تهران شدم شاگرد تنبل کلاس
معلم پیر و بی حوصله ای داشتیم که شد دشمن قسم خورده ی من
هر کس درس نمی خواند می گفت:می خوای بشی فلانی و منظورش من بینوا بودم
با هزار زحمت رفتم کلاس دوم
آنجا هم از بخت بد من، این خانم شد معلممان
همیشه ته کلاس می نشستم و گاهی هم چوبی می خوردم که یادم نرود کی هستم!!
دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تا ابد
کلاس سوم یک معلم جوان و زیبا آمد مدرسه مان
لباسهای قشنگ می پوشید و خلاصه خیلی کار درست بود، او را برای کلاس ما گذاشتند
من خودم از اول رفتم ته کلاس نشستم
میدانستم جام اونجاست
درس داد، مشق گفت که برا فردا بیاریم
انقدر به دلم نشسته بود که تمیز مشقم را نوشتم
ولی می دانستم نتیجه تنبل کلاس چیست
فرداش که اومد، یک خودنویس خوشگل گرفت دستش و شروع کرد به امضا کردن مشق ها
همگی شاخ در آورده بودیم آخه مشقامون را یا خط میزدن یا پاره می کردن
وقتی به من رسید با ناامیدی مشقامو نشون دادم
دستام می لرزید و قلبم به شدت می زد
زیر هر مشقی یه چیزی می نوشت
خدایا برا من چی می نویسه؟
با خطی زیبا نوشت: عالی
باورم نمی شد بعد از سه سال این اولین کلمه ای بود که در تشویق من بیان شده بود
لبخندی زد و رد شد
سرم را روی دفترم گذاشتم و گریه کردم
به خودم گفتم هرگز نمی گذارم بفهمد من تنبل کلاسم
به خودم قول دادم بهترین باشم...
آن سال با معدل بیست شاگرد اول شدم و همینطور سال های بعد
همیشه شاگرد اول بودم
وقتی کنکور دادم نفر ششم کنکور در کشور شدم و به دانشگاه تهران رفتم
یک کلمه به آن کوچکی سرنوشت مرا تغییر داد
چرا کلمات مثبت و زیبا را از دیگران دریغ می کنیم به ویژه ما پدران، معلمان، استادان، مربیان، رئيسان و ...

"خاطرات پروفسور عليرضا شاه محمدي استاد روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه كنت انگلستان"
Reply
#8
Amir Jafary, post: 107263, member: 36 Wrote:بخشی از کتاب "میخوام آدم حسابی باشم" از خانم نیکیتا وی، جامعه شناس سوییسی:

1- آدم حسابیا زیاد نمی خوابن. صبح ها زود بیدار میشن و بعد از ظهرها حتما نیم ساعت استراحت میکنند و شبها دیر تر از 12 نمیخوابن

2- آدم حسابیا شبها با لباسی که برای خوابه میخوابن نه لباسی که باهاش غذا خوردن و غذا درست کردن و دستشویی رفتن.

3- آدم حسابیا حداقل روزی نیم ساعت ورزش میکنن

4- آدم حسابیا زیاد حرف نمیزنند؛ مگر اینکه ازشون بخوان.

5- آدم حسابیا برای ظرف شستن و تمیز کاری و تعمیر ماشین، حتما دستکش دستشون میکنن.

6- آدم حسابیا بی دعوت جایی نمیرن.

7- آدم حسابیا لباسهایی که استفاده نمی کنند را میبخشن.

8- آدم حسابیا حتما توی اتاق کارشون یه گلدون دارن که هر روز بهش آب بدن.

9- آدم حسابیا حتما یه اصولی دارند که بهش پایبند هستند.

با خواهرت
شوخی کن، حمایتش کن و احترامش رو حفظ کن.

داداشتو
محکم بزن به سَر شونش و بگو مخلصیم، هواشو داشته باش؛ خصوصا وقتی تنهاست و کمک نیاز داره .

مامانتو
کاری کن پیش دوستاش پُزتو بده، کیف کنه از داشتنت، واسش هدیه بخر، ازش بخواه دعات کنه و گاهی یواشکی پاهاشو ببوس

باباتو
بغل کن، چاییشو بده دستش، بگو برات از تجربه هاش بگه، بشین پای حرفش و خاطره هاش، گاهی هم دستاش رو ببوس .

دوستت
اگه تنهاست، اگه غم داره تو دلش، اگه مشکلی داره، تو هواشو داشته باش و تنهاش نذار...

همسرت
رو بهش بگو چقدر دوستش داری، اگه از دستش دلگیری، به این فکر کن که اون توی تمام آدمای دنیا تو رو برای ادامه زندگی انتخاب کرده،
پس ازش تشکر کن و بهش وفادار باش.

باور کنیم
روزی هــــــــــــــزار بار میمیره، کسی که فکر میکنه برای کسی مهم نیست...

هوایِ هم رو داشته باشیم ..
حتما بهـــــــــــتر میشه ...
شاید یه روز دیگه وقت نباشه ...
شاید ما نباشیم
شاید اون نباشه...
و دیدنش آرزومون بشه‌...
وقت کمه.

زندگی کوتاست
سلام.همین تیکه ازمتنش خیلی جالب بود.خیلی خوشم اومد.باید تهییه کنم.امیرجان.ممنون
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،


زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
دکترشریعتی
Reply
#9
ادوارد: میدونی فرق بین درد و رنج چیه؟
آنا: چه فرقی میکنه؟ وقتی دوتاشون بدن
ادوارد: وقتایی که باهات حرف میزنم و
حواست پیش یکی دیگه س،
این میشه رنج!
آنا: خب درد چیه اونوقت؟؟
ادوارد : که با این حال باز دوستت دارم!

«اسب های لنونگراف شبیه ما نیستند»
رابرت کیوساکی
Reply
#10
اگر نظاره گر طبیعت باشی، می بینی که کمترین تلاش انجام می گیرد. علف برای روییدن نمی کوشد ، می روید. ماهیها برای شنا کردن تلاش نمی کنند ، در آب غوطه می خورند . گلها برای شکفتن کاری نمی کنند ، می شکفند. پرندگان برای پرواز سعی نمی کنند ، می پرند . این طبیعت ذاتی آنان است. زمین برای گردش بر محور خود تلاش نمی کند ......

طبیعت کودک است که در سرور باشد. طبیعت خورشید درخشیدن و طبیعت ستارگان برق زدن و پرتو افشانی است و در طبیعت انسان است که با نرمشی بی تلاش آرزوهای خود را به شکل مادی متجلی سازد.

در علم ودا ، فلسفه باستان هند، این اصل به عنوان اصل صرفه جویی در تلاش یا کمترین تلاش برای بیشترین نتیجه ، شناخته می شود.
«سرانجام زمانی می رسد که تو هیچ نمی کنی و همه کارها انجام می شود»

این بدین معناست که اندیشه ضعیفی در ذهن می درخشد و تجلی آن بی تلاش رخ می دهد.

آنچه .. معجزه .. نام گرفته ، به واقع بیان قانون کمترین تلاش است.
شعور طبیعت با نرمشی بی تلاش عمل می کند...
با رهایی ، هماهنگی و عشق...

زمانی که به نیروی هماهنگی ، شعف و عشق تجهیز شویم،
با نرمشی بی تلاش موفقیت و خوشبختی می آفرینیم.

یک انسان کامل بی آنکه ره بسپارد ، می داند . بی آنکه بنگرد ، می بیند و بی آنکه دست به کاری زند ، آن را به پایان می برد.
Reply
#11
حسین جان مرسی از مطلب زیبایی که گذاشتی،اما اینجا تاپیک متن های زیبا نیست تاپیک گزیده و معرفی کتابه،اگر متنی میزارید حتما همراه با نام نویسنده یا کتاب باشه.
Reply
#12
"تجربه باکستر"

" نمیدانم فیلم سینمایی «تایتانیک» را به خاطر دارید یا نه.
در صحنه ای از این فیلم در حالی که کشتی عظیم تایتانیک در اثر برخورد با کوه یخ (ice berg) دچار صدمه ی جدی شده بود،
گروهی نوازنده در عرشه ی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند!
آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا میکردند و دقت میکردند که کیفیت کارشان تحت تاثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد!
اما در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به این سو و آن سو هستند،
چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!

نمیدانم کتاب «قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید یا نه.
ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست.
حیوانات دست به دستِ هم میشوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند.
اولین کار آنها پس از پیروزی انقلابشان تنظیم عهد نامه ایست که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچکس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند
اما چیزی نمیگذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است،
آرام آرام عهدنامه را تغییر میدهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع میکند در این میان،
اسبی در این مزرعه زندگی میکند به نام «باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همه ی حیوانات است.
اسب سمبل ونماد نجابت است.
حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما «باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجه ای ندارد.
شعار او این است: «من کار میکنم!» و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد!
گرچه «باکستر» میتوانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ میداد جلوگیری کند
چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از«تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!

اولویت بندی (Priority setting) از مهمترین مهارتهای زندگیست. شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد.
شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعه ی در حال سوختن، سم پاشی و آفت زدایی در اولویت قرار ندارد.
شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید، اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمیدانید.
«کارل مارکس»، فیلسوف آلمانی، یکی از افسونهای جامعه ی سرمایه داری را«تخصصی شدن» میداند.
هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش میکند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند!
باهوشترین و سختکوشترین آدمها گرفتار الگوی «باکستر» میشوند و مسائل کلان اجتماعی را از یاد میبرند

پس تمام پلیدی های دنیا بخاطر آدم پلید نیست.

بلکه بخاطر سکوت انسانهای "خوب" است.
Reply




Users browsing this thread: 1 Guest(s)