Thread Rating:
  • 2 Vote(s) - 3.5 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گزیده و معرفی کتاب
#37
گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد
فکر نان تازه کاملا مرا از خود بی خود میکرد
من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه میزدم
وبه هیچ چیز دیگر فک نمیکردم جز نان
چشم هایم می سوخت. زانوهایم از ضعف خم می شد وحس میکردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست.نان

نان سال های جوانی
برنده جایزه نوبل ادبیات1972
از هاینریش بل عزیز نویسنده ی عقاید یک دلقک
Reply
#38
تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.

آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.

یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود. سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود.

شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!

پس تغییر را پیش بکش!

نويسنده :
اريك امانوئل اشميت


مثل باران نباش که خود را به پنجره بکوبی..مثل ابر باش که همه منتظر باریدنت باشند...
...........................................
تقصیره خودمونه...

بعضیا عددی نبودن ما اونارو به توان رسوندیم...
Reply
#39
اگر تو ثروتمند باشی، سَرما یک نوع تَفریح می شَود تا پالتو پوست بخری، خودَت را گرم کنی و به اسکی بروی.اگر فَقیر باشی بَر عکس، سَرما بَدبختی می شَود و آن وَقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف مُتنفر باشی؛ کودکِ مَن! تَساوی تَنها در آن جایی که تو هَستی وجود دارد، مثلِ آزادی. ما تنها تویِ رَحِم بَرابر هَستیم.
اوریانا فالاچی/نامه به کودکی که هرگز زاده نشد


مثل باران نباش که خود را به پنجره بکوبی..مثل ابر باش که همه منتظر باریدنت باشند...
...........................................
تقصیره خودمونه...

بعضیا عددی نبودن ما اونارو به توان رسوندیم...
Reply
#40
تفاوت بیشعور با احمق!

️حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست ...بیمار است....

️یعنی: معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند...
️خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند...نه....احمق!

⏺احمق ها بیشتر از آنکه موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند....

*⃣بیشعور ها داستان شان با احمق ها فرق دارد.

⏹کسی که از منتهای سمت چپ خیابان، راه صد نفر را می برد تا به سمت راست برود بیشعور است.

کسی که برای دادن آب میوه صلواتی یک خیابان را می بندد بیشعور است.

کسی که ساعت سه صبح بوق میزند...بیشعور است.

کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد....بیشعور است.

کسی که در خیابان باریک دوبله پارک می کند..بیشعور است.

️کسی که شب تمام مسیر را نور بالا می رود... بیشعور است.

️این ها بیشعورند...حالا یا از نوع احمق بیشعور یا از نوع پرفسور بیشعور....

احمق بودن درد ندارد..درمان هم ندارد....ربطی هم به شعور ندارد...بیشعوری از جای دیگری می آید...

از خانه و مدرسه...از سرانه مطالعه....از خود شیفتگی..از بی وجدانی..از مرکز فرهنگ فاسد..

⛓بیشعوری واگیر دارد..هم درد دارد و هم درمان...

️مشکل ما، احمق ها نیستند
مشکل ما، هیچوقت احمق ها نبودند
مشکل ما، بیشعور ها هستند
.
کتاب بیشعوری

** دکتر خاویر کرمنت **
Reply
#41
مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله.
دوروتی: پس چه جوری حرف میزنی؟!
مترسک: نمیدونم!
ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!!!

جادوگر شهر اُز
Reply
#42
«یک معمای جذاب»

پنج قورباغه در یک برکه زندگی می کردند.یک قورباغه تصمیم گرفت بپرد.
سؤال:«چه تعداد قورباغه باقی می ماند؟»
جواب:«پنج عدد!»
«چرا؟»
«چون تصمیم گرفتن،انجام دادن نیست.»
نکته:تفاوت برنده با بازنده در عمل و بی عملی است.
هرگاه کسی طرحی را ارائه کند،می بینید که ده نفری قبل از او به این طرح فکر کرده اند،اما فقط به آن فکر کرده اند.

«آلفرد موفتاپرت»
ازکتاب« عمر کوتاه نیست ما کوتاهی می کنیم
Reply
#43
مدتها بود رمان نخونده بودم ( برعكس ده سال پيش كه واقعا جلوتر از خيلي ها بودم كه سه برابر سن منو داشتن و كتاب خونم بودن ) امروز يه سر رفتم شهر كتاب كه چندتا كتاب مرتبط با عكاسي بگيرم اما رفتم قسمت رمان هاي خارجي و صاف مجموعه كتاب هاي سالينجر جلوم ظاهر شد ! نويسنده محبوب من كه قبلا ناطور دشت و نقاش خيابان چهل و هشتم رو ازش خونده بودم ... خلاصه اين رمان از سالينجر رو خريدم كه فيلم پري داريوش مهرجويي هم يه جورايي از رو همين كتاب شكل گرفته . اميدوارم استارت بازگشتي باشه به گذشته پر مطالعه ام !

[Image: 80c148494d912a55f2ef622e2af10610.jpg]


Sent from my iPhone using Tapatalk
Reply




Users browsing this thread: 1 Guest(s)