Thread Rating:
  • 0 Vote(s) - 0 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نیازمندی ها
#1
هستى دختر زيبايى نبود. موهاى دستش را با تيغ مى زد و آرايش كردن را هم بلد نبود. اما دوست خوبى بود. دوستى مان هم از سر جزوه گرفتن درس انديشه اسلامى شروع شد و كم كم شديم رفيق جيك و پيكى هم. هستى بر خلاف ظاهرش دختر مهربانى بود و روى اسمش حساسيت ويژه اى داشت. اوايل دوستى مان كه من در جريان حساسيت اش نبودم حسن صدايش مى كردم. در واقع اسم شناسنامه اى اش حسن بود، ولى در دانشگاه حسن جيگر صدايش مى زدند.
چند سالى مى شد كه جدا از خانواده اش زندگى مى كرد. يعنى خانواده اش وقتى فهميدند حسن،هستى بودن را انتخاب كرده است طردش كردند و او مجبور بود به تنهايى هم از پس خودش برآيد، هم از پس حسن. كار سختى هم بود.
فكر يك روز خسته كننده از خريد در يك پاساژ را بكنيد كه نياز پيدا مى كنيد به سرويس بهداشتى. بعد نه در قسمت زنان راه تان بدهند و نه در قسمت مردان. يا بخواهيد درس بخوانيد، استخدام شويد و حتى كسى را دوست داشته باشيد.
البته در مورد آخر هستى مشكلى نداشت. چند ماهى مى شد كه با فريبرز دوست شده بود. فريبرز تاجر فرش بود و هستى را دوست داشت. صبح ها با ماكسيماى سفيدش هستى را مى رساند دانشگاه و عصر ها با همان ماكسيما مى آمد دنبالش. آن سال ها ماكسيما را قشر مرفه جامعه سوار مى شدند و او هم جزو قشر مرفه جامعه به حساب مى آمد. خيلى مرفه. آنقدر كه گفته بود هزينه عمل هستى را تمام و كمال پرداخت مى كند كه ازدواجشان را رسمى كنند. حتى حلقه هم كرده بودند دست هم.
از آن جريان شش سالى مى گذرد. ديگر نه من هستى را ديدم، نه او من را. آخرين بارى كه هم را ديديم در جشن فارغ التحصيلى دانشگاه بوده شايد، نمى دانم. فقط مى دانم در اين سال ها خبرى از او نداشتم. تا اينكه رسيد به يك هفته پيش.
بليت تئاتر در دستم بود و داشتم خنده كنان از پارك دانشجو رد مى شدم كه چهره اى آشنا ديدم. مثل اين فيلم ها كه نگاه مى كنند و تازه مى فهمند چه ديده اند و در عرض چند ثانيه دوباره بر مى گردند به صحنه قبلى. باورم نمى شد، خودش بود. بر خيابان اصلى منتظر تاكسى ايستاده بود. يك جورهايى خوشحال بودم كه ديدمش. برايش دست تكان دادم، متوجه نشد. داشتم عرض خيابان را طى مى كردم كه يك پرشياى مشكى از طول خيابان سريع تر از من رسيد و آخرين صدايى كه شنيدم همين بود: " سيصد مى گيرم، شبم نمى مونم ". تا رسيدم آن طرف خيابان او رفته بود.
Reply




Users browsing this thread: 1 Guest(s)