Thread Rating:
  • 0 Vote(s) - 0 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان نویسی اعضای انجمن
#1
دوستان در این تاپیک میخوایم داستان بنویسیم اما با روشی نسبتا جدید
بدین صورت که هرکس میتونه دو خط کامل بنویسه ادامه داستان رو و شخص دیگری ادامه و همینطور تا انتهای داستان...
اگر همکاری کنید میتونه خیلی جالب و سرگرم کننده باشه
ضمننا هرکس در هر روز فقط دو خط میتونه به داستان اضافه کنه
واینکه باید به زبان روان و محاوره باشه ترجیحا هم از زمان حال نمیگیم چون امکان اینکه داستان منحرف بشه زیاده
برای شروع خودم دو خط اول رو مینوسیم
Reply
#2
یاد خاطره ایی گنگ و مه آلود ذهنم را درگیر کرده است همچنان می روم,می نوشم و فریاد میکشم این بغض یک نفره را
یاد این خاطره چنین برای من تداعی میشود که....:
Reply
#3
كه گويي مانند سكانس هاي يك فيلم در لحظه از جلوي چشمانم عبور ميكند ، خاطره ي تنها يي ، كه تنها وارد اين دنيا شديم و تنها از آن ميرويم ، و در اين ميانه ، نميدانم هنوز گنگم و مه آلود .... لحظه اي فكري مثل برق از ميان غبار و رخوت ذهنم عبور ميكنم .... كمي آن را مزه مزه ميكنم ، آيا....
Reply
#4
آیا داستایفسکی هم به هنگام قدم زدنهای شبانه در پیاده روهای سن پترزبورگ همان حسی را داشت که اکنون من دارم ؟ برای یک لحظه ازین فکر گرمایی مطبوع تنم را فرا میگیرد در میانه پل رودخانه نوا میایستم و دست در جیبم میکنم ، آخرین جرعه های باقی مانده در بغلی ام را به یاد نویسنده محبوبم مینوشم و به منظره رود مینگرم .
روزگاری نه چندان دور و نه چندان نزدیک هزاران نفر از مردم ناامید این شهر خود را در نوا غرق کرده بودند گویی قراری نانوشته هر ناامیدی را دعوت به خودکشی در نوا میکرد ...
به خودم که می آیم میبینم آنور حصار پل ایستاده ام درحالی که ....


Sent from my iPhone using Tapatalk
Reply
#5
در حالی که لباس راه راه سیاه و سفید دار زندان به تن دارم وبه این ضرب المثل شرقی که تن آدمی شریف است فکر میکنم آیا تن من نیز شریف بود؟شرافت بود که من را به چهار میخ کشاند در آن شب کذایی .من.آسمانی تاریک.و آن پل نفرین شده کنون که میخواستم به یاد آورم آن شب قحطی زده را یکی از هم بندانم محکم بر شانه ام زدو گفت:تئودور تو که باز اینجا ایستاده ایی مگر قرار نبود دیگر به اینجا نیایی و به محملاتت فکر نکنی؟دستم را گرفت و کشید:بیا میخواهم چیزی را نشانت بدهم...
Reply
#6
رشته افکارم لحظه ای پاره میشود ، باد سردی مرا در اغوش میگیرد ، صدای ناله ناقوسی از دور به گوش می رسد ، بی اراده در پی رائول می روم ، احساس سرما با گرمایی مطبوع روحم در می امیزد و مرا فرا میگیرد ،تئودور فکر میکنم دیگر وقتش شده است تا این راز را با تو در میان بگذارم ، رائول با هیجان مرا نگاه میکند ، لبخندی میزنم و خودم را کنجکاو نشان میدهم...
Reply
#7
بدنبالش رفتم تا رسیدیم به محوطه
هی تئودور اورا میشناسی؟ومن همچنان که مات آمده بودم مات هم ماندم و شانه ام را انداختم بالا و گفتم نه نمیشناسم چطور مگه؟رائول:مگرمیشود تو او را نشناسی بیا برویم نزدیک تر
بلاخره و به سختی اورا شناختم چقدر پیر و چروکیده شده بود همان کسی که بهترین روزهای زندگیم را با او گذرانده بودم ترجیح دادم جلو نروم
من بذور او را شناختم رائول تو چطور او را به جا آوردی؟رائول لبخنده کریهی زدو گفت تو بیشتر شبها در خواب سخن میگویی و از مردی با این شمایل صحبت میکنی گفتم شاید او را بشناسی....
Reply
#8
عاقا اوول اينكه تكليف مارو روشن كنيد ... مگه قرار نشد دو خط هركي بنويسه ؟؟
-------------------------------------------------------------------
تو در خواب هم دست از سرم بر نميداري ؟؟؟ ... ميخواستم با مشت به صورتش بزنم كه ناگهان يادم آمد كه كسي جز من او را نميبيند و با اين كار فقط خودم را مضحكه كرده ام .... رائول كه گويي فكرم را خانده بود لبخندش عميق تر شد و دندان هاي رديف و سفيدش نمايان شد ..... هميشه به دندانهاي او حسادت ميكردم .... ناگهان رائول گفت : خوب كمتر سيگار بكش و قهوه بنوش .... باز هم داشت ذهنم را ميخواند..... اين ديگر قابل تحمل نبود ، دستم را بالا بردم و انگشتم را به تهديد برايش تكان دادم و گفتم :
به تو گفته بودم......
Reply
#9
بله درسته ولی وقتی میاد نمیشه جلوش رو گرفت که......موردی نداره زیاد سخت نگیر
----------------------------------------------------------------------------------------------
به تو گفته بودم در کارهای من فضولی نکن....
در حالیکه من با جدیت تمام داشتم برایش توضیح میدادم او به من میخندید
ناگهان ساکت شدم یاده خاطره ایی از مادرم افتادم در آن روزهای خوب روزهایی که در نازو نعمت بودم
او همچنان که داشت ظرف میشست و غز میزد که مگر من به تو نگفته بودم چیزی میخوری ظرفش را بشور و او داشت با جدیت تمام این حرف هارا میزد و من کنارش ایستاده بودم وبه ظرف شستنش نگاه میکردمو های های میخندیدم وای که چقدر آن غر زدن ها در آن زمان برایم خنده دار بود
ولی حالا....حالا اگر بهترین سیرک دنیارا جمع کنند نمیتوانند مرا بخندانند خنده ایی از جنس آن روزها خنده ایی از ته دل
Reply
#10
پس بقيه پست ها كو؟
just let it go........
Reply
#11
اشکال نداره دوباره مینویسیم
----------------------------------------------
خنده ای از ته دل ..خنده ای که اگر تمام عمرم را به سخره بگیرم دیگر تکرار نمیشود ..غرق شدم .سوزش خفگی دود بیدارم کرد. رایول سیگاری آتش زده بود در انتظار ازاد شدن افکارم بو تا در بند کشیده شدن دستانم را ببیند.نمیدانم کی پوز خند هایش تمام میشود ساکت شده بود کاش میشد افکارش را بخانم اما..
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply


Possibly Related Threads...
Thread Author Replies Views Last Post
  داستان نویسی اعضای انجمن2 soltan456 4 762 01-27-2016, 02:43 AM
Last Post: AmirK
  حکایت ، ضرب المثل ، داستان کوتاه Amin Khan 135 13,392 12-07-2015, 02:02 AM
Last Post: Lady Empire



Users browsing this thread: 1 Guest(s)