Thread Rating:
  • 1 Vote(s) - 2 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فروغ
#1
بیش از این ها ، آه ، آری
بیش از این ها می توان خاموش ماند


می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار .....


[Image: 1383646_422105121226136_478783206_n.jpg]
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#2
افسانه تلخ

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم
كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد
نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد
مرو ! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد
سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شور افكني بود
كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي
بقلب جام از شادي مي افروخت
شبي نا گه سر آمد انتظارش
لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟
چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟
كنون اين او و اين خاموشي سرد
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#3
یک کار سینمائی داره به اسم خانه تاریک است ارزش دیدن داره مستندی درباره جزامی هاست
Reply
#4
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد
طفليست که از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله ي رخوتناک دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد
صبح بخير


فروغ


.............
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند به روي تو


فروغ


...............
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم


با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است


ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#5
آقا چند تا از شعراشو بزارم
؟
من فروغو خیلی دوس دارم..زندگیش
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#6
هر چی دوست داری بذار ... تو شاعرهای سایت جای فروغ خالی بود ... زندگی نامشو داری بذار
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#7
شب و هوس(از مجموعه اسیر)

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#8
زندگی نامه فروغ فرخ زاد -کارنامه سینمایی فروغ فرخ زاد

کارنامه سینمایی فروغ
از میان زنان شاعر و سینماگر دهه چهل شمسی در ایران فروغ فرخ زاد از همه نام آور تر است. او بخش اصلی زندگی کوتاه خود راوقف سرودن شعر و یافتن سبک مناسب و به کار گرفتن زبان گفتار و نزدیک کردن زبانش ، به زبان نثر کرد و در بخش اندک و پایانی عمر خود به سینما و ساختن مستند پرداخت.


فروغ پس از گذراندن نخستین دوره شاعری خود ـ سرودن مجموعه اشعار اسیر (۱۳۳۱) و دیوار(۱۳۳۵) و عصیان (۱۳۳۶) ـ در شهریورماه ۱۳۳۷ به واسطه رحمت الهی و سهراب دوستدار ، که با محافل ادبی و هنری تهران محشور بودند؛به ابراهیم گلستان معرفی شد تا برای او در «سازمان» فیلم سازی خود کاری در نظر بگیرد. در آن ایام گلستان گروهی از هنرمندان و شاعران و نویسندگان ، از جمله مهدی اخوان ثالث،نجف دریا بندری،ایرج پزشک نیا و کریم امامی،را در سازمان خود گردآورده بود و از ذوق و طبایع متمایز آنها در ساختن فیلم و ترجمه متن گفتار فیلم مستند خارجی استفاده می کرد.
فروغ در «سازمان فیلم گلستان» ،که کارگاه شعر و ادب نیز بود،چند ماهی به کار ماشین نویسی و بایگانی اسناد و اطلاعات سینمایی پرداخت،و پس از مدتی مسئولیت بخش مهمی از امور فنی سازمان به او محول شد.
در نوزدهم فروردین ماه ۱۳۳۷ ، پنج ماه قبل از آن که فروغ به «سازمان فیلم گلستان» برود،چاه نفت شماره شش اهواز،که به آخرین مرحله حفاری رسیده بود،طعمه حریق مهیبی شد،و چنان که گفته شده است در آنجا یکی از بزرگترین آتش سوزی های تاریخ نفت رخ می دهد. به سفارش «شرکت های عامل نفت ایران» دو گروه فیلمبرداری،به طور مستقل،به اهواز اعزام می شوند تا از عملیات اطفای حریق فیلم بگیرند،تا به عنوان سندی «آموزنده» از تلاش و تهور شصت و پنج روزه کارگران و مهندسان و متخصصان ایرانی و خارجی به سرپرستی مایرون کینلی در مهار حریق چاه نفت در اختیار شرکت های نفتی قرار بگیرد. گروه اول از سوی ابوالقاسم رضایی ، مدیر مجرب «استودیو ایران فیلم» ،به منطقه اعزام می شود،و با یک دوربین شانزده میلی متری فیلمی سیاه و سفید با ساختاری گزارشی از جنبه های فنی اطفای حریق چاه می گیرد که ، هم اکنون،با نام مبارزه با آتش در اهواز در بایگانی واحد سمعی بصری وزارت نفت محفوظ است. گروه دوم از طرف «سازمان فیلم گلستان»،که پیش از آن نیز برای «کنسرسیوم» نفت امور عکسبرداری و تهیه فیلم های تبلیغاتی و مستند را انجام داده بود،راهی منطقه می شودو حاصل آن یک فیلم شانزده میلی متری رنگی با نام یک آتش است که شاهرخ گلستان،برادر کوچک گلستان،با یک دوربین پایار«بولکس» و سه پایه عکاسی و «عدسی زوم» فیلم برداری کرده است.برای ساختن آن «داستان» و در آوردن آن «حالت» و «فضا» در تابستان ۱۳۳۸،در میانه تدوین یک آتش،فروغ و صمدپورکمالی با هزینه «سازمان» به اروپا می روند تا طرز«چیدن» فیلم و ساختن «صدا» را بیاموزند. پورکمال دوره کارآموزی فشرده سه ماهه اش را در انگلستان و هلند و آلمان و در رشته صدابرداری ونصب و تعمیر دستگاههای صوتی فیلم می گذراند،و فروغ در انگلستان در زمینه اصول سازمانی تهیه فیلم،به ویژه مستند ،و تدوین فیلم آموزش می بیند. فروغ پیش از پورکمالی به ایران باز می گردد،و با دقت بیش تری تدوین یک آتش را دنبال می کند. تدوین نهایی یک آتش،آهسته و ناپیوسته ادامه می یابد؛زیرا کار به دلیل برنامه ریزی و اجرای طرح های دیگر دچار وقفه می شود،و انجام آن نزدیک به سه سال به درازا می کشد.

یک آتش در تیرماه ۱۳۴۰ به دوازدهمین جشنواره فیلم ونیز فرستاده شد و در بخش مسابقه فیلم های مستند به نمایش در آمد و برنده مجسمه مرکور طلایی و مدار شیر سن مارکو شد. مسئولان انگلیسی و ایرانی شرکت های عامل نفت،از آنجا که نمی خواستند به جز فیلم مبارزه با آتش در اهواز فیلم دیگری از آن حادثه فاجعه آمیز و حماسه باشکوه« قهرمان گمنام» در بایگانی ها موجود باشد،مقامات با نفوذ «کنسرسیوم نفت» را واداشتند تا مانع از خرید نسخه های یک آتش توسط شرکت های نفتی جهان شوند. اما پس از موفقیت فیلم در جشنواره ونیز بهرام ملائکه،دبیر سوم سفارت کبرای شاهنشاهی در رم،که مامور حضور در جشنواره و دریافت جایزه دیپلم آن شده بود ، گزارش مکتوب خود را از موفقیت فیلم در اختیار جمال امامی ، سفیر ایران در رم،گذاشت. پس از آنکه امامی گزارش بهرام ملائکه را به پیوست گزارشی از خود به وزارت امور خارجه فرستاد،و روابط فرهنگی وزارت امور خارجه در بیست و سوم مرداد ۱۳۴۰ رونوشت آن دو نامه را به «اداره کل هنرهای زیبای کشور» ارسال و تقاضا کرد «از اقداماتی که برای تشویق و قدردانی از خدمات و کوشش های شرکت گلستان و انعکاس این موفقیت در جراید و مجلات خواهند نمود وزارت خارجه را نیز مستحضر دارند.»گلستان بر اساس قراردادی با شرکت های عامل نفت ایران از اسفند ماه ۱۳۳۵ ساختن مجموعه ی فیلم های مستند چشم انداز صنعت نفت ایران را آغاز کرد. چشم انداز اول تا چهارم ، نیمه اول سال ۱۳۳۹ به پایان رسیدند،و سپس چشم انداز پنجم و ششم تا سال ۱۳۴۰ ساخته شدند. چشم اندازهای هفتم به بعد هیچ وقت ساخته نشدند؛زیرا گلستان و فروغ ،که از زمان تدوین اولین چشم انداز در کنار هم بودند،سر در پی ساختن فیلم های «غیر نفتی» داشتند.
فروغ در تدوین چشم اندازهای یک تا پنج ، به ویژه در چشم انداز پیشرفت (طرح گچساران) ، استعداد نظرگیری از خود نشان داده است،به طوری که گلستان حضور او را در جریان فیلم برداری چشم انداز آب و آتش ضروری تشخیص داده بود.
چشم انداز آب و آتش همراه با دو فیلم دیگر از گلستان در خردادماه ۱۳۴۱ در پنجاه و چهارمین جلسه «کانون فیلم» در تالار فارابی (هنرهای زیبای کشور) به نمایش درآمد،و نظر بینندگان را گرفت.
البته واکنش ها نسبت به فیلم متفاوت بود؛هر چند رسم بر این نبود که منتقدان حرفه ای فعال نشریات سینمایی درباره فیلم های مستند اظهارات خود را به قلم بیاورند. هوشنگ کاوسی،که سینمای ایران را زیر عنوان «فیلم فارسی» فاقد هر گونه ارزش هنری می دانست،چشم انداز آب و آتش را «یک شاهکار بی چون و چرا؛اثری برجسته روی یک مقیاس جهانی» نامیده.
چشم انداز آب و آتش نخستین تجربه کمابیش مستقل فروغ در ساختن فیلم است،و همین تجربه موجب می شود تا او،و گلستان،در برداشتن گام های بلند عزم خود را جزم کنند؛گام هایی که به پرورش ذوق سینمایی فروغ و ساخته شدن خانه سیاه منجر می شود.
در سال ۱۳۴۰ فروغ بار دیگر،با هزینه «سازمان فیلم گلستان» به انگلستان می رود تا درباره امور فنی ساختن فیلم یک دوره آموزش فشرده ببیند.
در نخستین ماه های سال ۱۳۴۰ ، پس از بازگشت فروغ به ایران ، «موسسه ملی فیلم کانادا»(National Film Board Of Canada) ساختن فیلمی به نام خواستگاری را به «سازمان فیلم گلستان» پیشنهاد کردو موسسه سفارش دهنده تهیه یک مجموعه چهار قسمتی را در دستور کار خود قرار داده بود که موضوع آن مطالعه و تحقیق درباره طرز معاشرت و زندگی زناشویی زوج های جوان در کانادا،هند،ایتالیا و ایران بود. در ساختن فیلم کوتاه خواستگاری گلستان در مقام نویسنده فیلم نامه و کارگردان و فروغ در مقام دستیار کارگردان و بازیگر نقش عروس بود. برای ایفای نقش داماد جلال آل احمد در نظر گرفته شده بود،که او نپذیرفت و پرویز داریوش ـ نویسنده و مترجمی که بعدها با انگلستان در افتاد ـ جای او را گرفت. سایر بازیگران فیلم: طوسی حائری (همسر احمد شاملو) ، محمود هنگوال(صدابردار سازمان فیلم گلستان) و هایده تقوی (دختر عموی گلستان) بودند. خواستگاری در زمستان سال ۱۳۴۰ در چهل و سومین جلسه «کانون فیلم» به نمایش درآمد.
در اوایل سال ۱۳۴۱ از طرف مسئولان موسسه روزنامه کیهان به «سازمان فیلم گلستان» سفارش می شود که از افتتاح بیمارستانی در مشهد و هم چنین درباره وضع بیماران جذامی گزارش مصوری تهیه کند. گلستان بردارش را با یک دستیار به مشهد می فرستد،و پس از بازگشت او با دیدن « راش» ها به صرافت می افتد تا فیلم مستندی درباره جذامی ها بسازد. در آن ایام «سازمان فیلم گلستان» در اوج فعالیت های سینمایی خود بود و گلستان ترجیح می داد که کسی غیر از خودش فیلم پیشنهاد شده را بسازد،به ویژه این که قرار بود فیلم در خارج از تهران ،در تبریز،ساخته شود. در آن زمان مناسبترین آدم برای ساختن فیلم فروغ فرخ زاد بود. در تابستان ۱۳۴۱ فروغ سفر مقدماتی خود را به تبریز ، برای آشنایی با وضع جذامیان «باباداغی» و محیط زندگی آنها ، آغاز می کند.
فروغ و پنج نفر از همکارنش در مهر ماه همان سال وارد باغ جذام خانه در حومه شهر تبریز می شوند و این بار تنها کسی که از دیدن جذامیان به وحشت نمی افتد خود او است.
به سفارش دکتر راجی و رییس بهداری جذام خانه دو اتاق در مجاورت بهداری در اختیار آنها می گذارند هم برای نگه داری وسایل فیلم برداری و هم برای استراحت و خواب اعضای گروه. دکتر راجی و رییس بهداری، که ظاهرا آدمی به شدت وسواسی بوده است اطمینان داده بودند که راه صرایت جذام مستقیم است و نه با واسطه، اما اعضای گروه به جز فروغ ، با کراهت و اشمئزار دوازده شبانه روز کشدار و ملال آور را در آن «خانه سیاه» و جذام زده تاب می آورند.
فروغ هیچگونه طرح و مدر«دکوپاژ» شده ای همراه نداشته است. او و عضای گروهش دو روز اول را به مطالعه در احوال و قیافه جذامیان می گذرانند تا به الهام از محیط زندگی آنها عناصر فیلم ، یا به تعبیر فروغ « شعر سینمایی»،خود را بپردازند.
در همان شب اول ورودشان به باباداغی در مراسم عروسی یک زوج جوان جذامی شرکت می کنند، و فروغ در محفل شادمانه آنها دست افشانی می کند. او برای خوش آمد یک زن و دختر جذامی انگشتر و گردنبند خود رامی بخشد و حتی ابا ندارد که به سر و رو و زخمشان دست بکشد. به این ترتیب در سومین روز اقامت گروه ، بی آنکه هنوز به طرح کامل و مشخصی دست پیا کرده باشند شروع به گرفتن نماهایی از فضای جذام خانه می کنند. از نظر فروغ هر نمایی که گرفته می شود، مانند شعر،گونه ای «راه بیان» است که باید از «ارزش نسبی برخوردار باشد».
در حقیقت می توان گفت که خانه سیاه است نخستین آزمایش فروغ در تلاقی سینما و شعر است؛و این فیلم نماینده برخورد شاعرانه او با سینما است. خانه سیاه است سینمایی است که شعر می شود یا سینمایی است که از شعر مایه می گیرد.
خانه سیاه است فیلمی تلخ «وحشتناک» درباره زندگی آدم هایی است که «همه خصوصیات و احساسات یک انسان را دارند،اما از چهره انسانی محروم اند». فروغ کوشیده است این «محرومیت » ، یا «تراژدی» زندگی جذامیان، را به صورتی برهنه و خالص به تصویر درآورد،بی آنکه خواسته باشد به تلخی و سیاهی طبیعی آن چیزی بیافزاید. فروغ جز هنرمندانی نیست که با تراژدی های زندگی از نظرگاه دور دستی می نگردند، و کنار می ایستند و در آرامش می اندیشند. پیدا است که او خانه سیاه است،و نیز اشعارش،را از سر فراغت نساخته است، و بدیهه و بدعت،یا جوشش طبع و درزندگی او،در اثرش محسوس است. او عقیده نداشت که هنرمند می تواند هنرش را از خودش جدا کند،و «شاعر بودن» را فقط به معنای شاعر بودن در تمام لحظه های زندگی می دانست.
خانه سیاه است نخستین بار در سی ام بهمن ۱۳۴۱ در هشتاد و دومین جلسه «کانون فیلم» به همراه سه فیلم کوتاه خانم بوده خندان (ژرمن دولاک،۱۹۲۲) ، واقعه (کلو داوتان لارا،۱۹۲۳) و بازگشت به عقل(من ری ، ۱۹۲۳) به نمایش در آمد. فروغ و گلستان،کارگردان و تهیه کننده فیلم،که در جلسه حضور داشتند،پس از نمایش فیلم به پرسش های بینندگان پاسخ دادند.
پس از نمایش خانه سیاه است در «کانون فیلم» ابراهیم گلستان، درمقام تهیه کننده فیلم را به شانزدهمین جشنواره بین المللی فیلم کن (مه ۱۹۶۳/ اردیبهشت ۱۳۴۲) می فرستد تا در بخش مسابقه نمایش داده شود. اما وقتی فیملم پذیرفته می شود گلستان تلگرافی به دبیرخانه جشنواره می فرستد و درخواست خود را برای نمایش فیلم در بخش مسابقه جشنواره پس می خواند.
مسئولان جشنواره کن در تلگرافی به تاریخ چهاردهم مه ۱۹۶۳ به «سازمان فیلم گلستان» اعلام می دارند که با درخواست آنها موافقت می نماید،به این ترتیب خانه سیاه است از بخش مسابقه جشنواره کن حذف می شود.
اما پس از آن تهیه کننده و سازنده خانه سیاه است برای شرکت در دهمین جشنواره بین المللی فیلم «اوبرهاوزن» (آلمان غربی) اعلام آمادگی می کند، و فیلم در بخش مسابقه جشنواره شرکت می کند و به عنوان بهترین فیلم مستند انتخاب می شود. این جایزه،چنان که انتظار می رفت،سازنده فیلم را ذوق زده نمی کند. فروغ گفته است: راستش اصلا قضیه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می بردم از کار برده بودم؛ممکن است یک عروسک هم به من جایزه بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم یک عروسک است. مهم این است که من به کارم اطمینان داشته باشم و احصاص رضایت بکنم حالا اگر تمام مردم دنیا هم جمع بشوند و مثلا تخم مرغ گندیده به من بزنند،مهم نیست. اگر این اطمینان و رضایت شخصی نباشد،تمام جایزه های فستیوال های دنیا را هم که توی سینی بریزند و برایم بیاورند ارزش ندارد.
فروغ پس از ساختن خانه سیاه است علاوه بر ساختن فیلم تبلیغی کوتاهی درباره روزنامه کیهان در فیلم خشت و آینه،ساخته ابراهیم گلستان،در دو صحنه کوتاه ظاهر شد.
فروغ در دی ماه ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده،نوشته لوییجی پیراندللو ، به ترجمه و کارگردانی پری صابری،در کنار مسعود فقیه ، پرویز فنی زاده ، پرویز پورحسینی و شهلا هیربد بازی کرد. این نمایش نخستین بار در روز پنجشنبه ۱۹ دی برای خبرنگاران و نویسندگان مطبوعات در «انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا» اجرا شد.
ابراهیم گلستان در سال ۱۳۴۴ به «جشنواره سینمای مولف» در پزاروی ایتالیا دعوت شد،و در آنجا با برناردو برتولوچی دیدار کرد. برتولوچی در آن ایام دستیار پیر پائولو پازولینی بود،شعر می سرود ، برای تلویزیون ایتالیا فیلم های مستند و کوتاه می ساخت، و در تدارکات ساختن فیلم مستند راه نفت برای یکی از شرکت های بزرگ نفتی بود. سال بعد فروغ به جشنواره پزارو دعوت شد،و خانه سیاه است او مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت.
پس از این جشنواره برتولوچی برای ساختن فیلم راه نفت به ایران می آید و به دلیل آشنایی اش با گلستان و تجربه ای که او در ساختن فیلم های مستند صنعتی و نفتی دارد به «سازمان فیلم گلستان» راه پیدا می کند. برتولوچی که همان سن و سال فروغ را دارد ، و به واسطه علایق مشترکشان به شعر و سینمای مستند گفتگویی به فروغ انجام می دهد که،ظاهرا فیلمبردار همراه برتولوچی بخش هایی از این گفتگو را ضبط و فیلمبرداری می کند. این تصاویر هیچگاه در ایران نشان داده نشدند،و ظاهرا باید یکی از طرح های بی فرجام برتالوچی برای تلویزیون ایتالیا قلمداد شود که چند جایی از آن به عنوان فیلمی درباره زندگی فروغ به کارگردانی برتالوچی نام برد
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#9
شعله رميده

مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش
مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادي رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت و تنهاي
اي رهروان خسته چه مي جوييد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده مي دويد به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمي
كاو را بخوابگاه گنه خواند
بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله هاي شوق بيآميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد
بايد شراب بوسه بياشامد
ازساغر لبان فريباي
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبايي
اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهده مي خندي
آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله هاي حسرت و ناكامي
اي قلب فتنه جوي گنه كرده
شايد دمي ز فتنه بيارامي
مي بندمت به بند گران غم
تا سوي او دگر نكني پرواز
اي مرغ دل كه خسته و بي تابي
دمساز باش با غم او ‚ دمساز
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#10
بیوگرافی کامل "فروغ الزّمان فرخ زاد"


فروغ الزمان فرخ زاد در " 8 دی سال 1313 " در تهران محله ی امیریه کوچه ی
خادم آزاد چشم به باغ هستی و زندگی گشود .
او در یک خانواده ی نه نفری بزرگ شد .
پدرش سرهنگ محمد فرخزاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش توران وزیزی
تبار (با نام شناسنامه ای بتول ) زنی ساده و خوش باور .
اوچهار برادر با نامهای " امیر مسعود ، فریدون ، مهرداد ، مهران " و دو خواهر با
نام " پوراندخت ، گلوریا " داشت .
تابستانهای دوران کودکی به دلیل مسئولیت پدر در اداره ی املاک مازندران در
نوشهر می گذراند .

در دوران هفت سالگی به اجبارپدر به ساخت پاکت از روزنامه های باطله می
پرداخت . آن هم برای آشنایی با چگونگی به دست آوردن پول که در سالهای
متوالی تکرار میشد .
در همان دوران کودکی نخستین جرقه های ذهنی تراوش می کند . او بسیار
شیطان ، یکه تاز، فعال و پرانرژی و ناآرام بود .همین عدم آرامش او هم منجر
به شیطنت و هیاهوی او می شد .
فروغ با آن موهای طلایی فرفری با چشمهایی درشت که سپیدی اش زیادتر
از تیرگیش بود و با آن لبهای درشت که زیبایی خاصی داشت .

فروغ آنچنان شیطان بود که از در و دیوار بالا می رفت و مثل پسرها روی نوک
درختها می نشست و مثل شیطانکها با کارهایش دیگران را به خنده می
انداخت .
البته فروغ علاوه برروحیه ی شیطان یک روحیه دیگر هم داشت . فروغ غم
زده و بهانه گیر، حسّاس که با کمترین بهانه ساعتها با صدای بلند گریه می
کرد .

او عاشق قصه بود .مادربزرگ قصه های قشنگی می دانست و فروغ یک
لحظه مادربزرگ را آرام نمی گذاشت .
به قصه ها گوش میداد و دچار جذبه و شگفتگی مالیخولیایی میشد .
این شخصیتهای دوگانه ، درست مثل مهمانی که از در خانه وارد می شود و
چند روزی در آنجا می ماند و باز از همان در بیرون می رود ، خودشان را نشان
میدادند و بعد میرفتند .

فروغ احساس تند ، قدرت مطالعه ، تحقیق استعدادهای شعری را از پدرش
گرفت و از مادر سادگی و صفا را .
پدر شعر می خواند و او با علاقه گوش میداد که با ابیات آشنا شود .
استعدادهای فروغ در نوجوانی بحدی بود که معلم انشای او باور نمی کرد که
خودش انشاهایش را بنویسد .
کودکی و نوجوانی را در خیالات هوایی و کودکانه سر کرد .

پس ازاتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت . درهمین زمان تحت
تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود ؛ کم کم به شعر روی آورد . و
دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت .خودش می گوید " در سیزده
سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم ."
آنطور که معلوم است فروغ به سرودن غزلهای عاشقانه می پرداخت که از
ترس پدر پاره می شود و به چاپ نمی رسد .
پس از سیزده سالگی اندک اندک مورد بی مهری بزرگان خانواده قرار
میگرفت.
نسبت یافتن مادر و پدر به ارزش های باوری آنان و بی میلی فروغ به آن ارزش
ها ؛ آغاز همان ناسازگاری هایی شد که به مرگ وی انجامید .
پدر دوباره ازدواج می کند و تاثیر منفی بر روحیه ی بچه ها می گذارد .
ویک سال بعد از این اتفاق فروغ درکلاسهای نقاشی علی اصغر پتگر شرکت
کرد و پس از پایان کلاس سوم دبیرستان ، وارد هنرستان بانوان کمال الملک
شد و خیاطی و آموزش نقاشی را زیر نظر بهجت صدر و علی اضغر پتگر و
مهدی کاتوزیان فرا گرفت که بعد از ازدواج فروغ ناتمام ماند .از ادامه ی
تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست ، اما می گویند که او تحصیلات را قبل از
گرفتن دیپلم رها می کند.

فروغ در طی تلاشها و سختی های زیاد در مقابل مخالفت پدرش با ازدواج او و
پرویز و با گذراندن اشکها و غمهای زیاد در" 23 شهریور سال 1329 " در سن
شانزده سالگی با پرویز شاپور " طنز نویس معاصر " همسایه ی پشت به
پشت خانه و نوه ی خاله ی مادرش با پانزده سال اختلاف سنی ازدواج می
کند .
وبا توجه به محل کار پرویزدر اهواز وآبادان ساکن شدند .
در بعضی اسناد دلیل ازدواج فروغ گریزازخانواده مطرح شد وطبق بعضی
مدارک این ازدواج کاملا عاشقانه و عاطفی و دوطرفه بود .
این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود .چیزی
که در خانه ی پدری نیافته بود .چرا این ازدواج بر مبنای علاقه و عشق نباشد ؟

( تا حد اطلاع بنده فروغ به همسرش پرویزشاپورقبل و بعد ازازدواج و حتی بعد
از جدایی عشق می ورزید و عاشقانه دوستش میداشت .)
فروغ در سال /1330/ به دلیل اختلاف زناشویی که احتمالا از افکار
متفاوتشان نشات میگرفت به تهران خانه ی پدری برگشت و در همان دوران
نخستین شعرش را به اسم " گناه " در مجله ی روشنفکر توسط فریدون
مشیری به چاپ رساند .
او دوازده سال پیش از درگذشتش این شعرش ( گناه ) را به جامعه ی
روشنفکر سپرد و همان هفته ها بود که صدها نفر با خواندن شعر بی پروای او
با نام شاعره ای آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش
هواخواهان بسیار یافت و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف ، او را
در بی پروایی به حافظ تشبیه کرد و نوشت : " که اگر در قدرت بیان هم به
پای لسان الغیب برسد ، حافظ دیگری خواهیم داشت "

اولین شعر فروغ با سبک نو شروع شد که با مصرع *** دوراز اینجا دور دور از
اینجا دور. *** شروع شد.
او در شعرهایش بی آنکه شعار بدهد یا فلسفه ببافد با آرزوهای مردم ساده
همدلی می کند . فروغ با زبان مردم عادی یکی و مانوس بود .
فروغ در شعرهایش از رنج ها و محرومیتهای مردم ساده سخن می گوید و
نان شادی را قسمت می کند .
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت " در یکی از مجلات
هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدکاره می خوانند و از آن پس مورد
نامهربانی های فراوان قرار می گیرد .
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ، ولی در باطن
از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند "

بعد از اعتراض های شدید بدلیل چاپ شعر گناه ، فروغ از خانه ی پدری رفت و
اتاقی را در خیابان شاه پس از مخالفت پدر با شعر گناه اجاره کرد.
فروغ زمانی نخستین شعرهایش را به چاپ رساند که دوران رونق < صفحه ی
ادبی > بود .
او برای گذراندن زندگی داستان و سفرنامه هم می نوشت و به مجله ها می
سپرد اما از همین مجله ها ضربه های سختی خورد و نومید و خشمگین از
آنها برید .
بعدها فروغ به خانه ی همسرش در اهوازبرگشت.
در " 27 خرداد سال 1331 " پسرش کامیار متولد شد و در همان سال در همان
ناسازگاری روزگار یعنی / بهار1331 / نخستین دفتر سروده های فروغ به نام
" اسیر " در هجده سالگی منتشرشد که قهرمان این مجموعه خود اوست.
کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد .
اما اختلاف فروغ با همسرش پس از چاپ اسیر شدت می گیرد حتی تولد
کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد .
و فروغ با توجه به وضعیت بد روحی در آسایشگاه روانی رضاعی بستری می
شود .
و سرانجام در " 17 آبان سال 1334 " از پرویز شاپور جدا می شود .
و قانون فرزندش را از او می گیرد .
حتی حق دیدنش را .

فروغ 16 سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید .


//// وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
ودر تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود . هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم ////

رنجنامه ی غربت فروغ در خانواده برای هر آشنای نام او روشن است ، اما
هیچ رنجی نتوانست او را از پروردگیها و ورزیدنهای شعرآموزی بازدارد .
او شعر میسرود و با شعر اندیشه های زن ایران را به زبان مدرن باز میگفت و
نسل خویش را به دوران آینده راهداری میکرد .
روزگار جدایی و دشواریهای تنهایی نتوانست او را در اندیشه کردن و سرودن
دچار گسست و ناتوانی بسازد .
شاملو ، اخوان ، نادرپور ، سهراب و مشیری همتایان او بودند ، فروغ با توانایی
انکارناشدنی یکسره با همه ی شاعران همروزگار خویش پهلو میداد و در
سرایش تازه ترین آفریده های بی گذشته سرآمد بود .
فروغ چند ماه در خانه ی طوسی حائری و سپس به اتاقی در خانه ی پدری
بازگشت/1334/ .
در همان سال برای چند روز در بخش روانی بستری شد .
برای گذراندن زندگی به نوشتن چند داستان کوتاه و همکاری با نشریات با
اسم مستعار پرداخت .
و در همان سال مجموعه ی اسیر را با مقدمه ی شجاع الدین شفا به چاپ
دوم رساند .
در سال 1336 دومین دفتر او با نام " دیوار " که شعر حساسیت برانگیز گناه
هم در این مجموعه گنجانده بود ، در اختیار دوستداران شعر قرار گرفت .
فروغ به پرویز عشق می ورزید با آنکه از او جدا شده بود ولی هنوز او را با تمام
وجود دوست میداشت و از کار خود بشدت پشیمان و ناراحت بود ، مجموعه
شعر مذکور را تقدیم به پرویز شاپور کرده بود .
در سال /1338/ دفتر " عصیان " را پدید آورد .
و در / 1341/ با دستیابی بر قدرت شعری خویش دفتر " تولدی دیگر " را به
شعر امروز فارسی پیشکش نمود و آنرا تقدیم به ابراهیم گلستان کرد .
فروغ با همان ذهن سرشار و باورپولادین به نوگرایی و سبک خاص خویش ،
در راه پیشبرد شعر فارسی امروز به سوی آینده که خود از آن محروم ماند ،
بسیار جانفشانی نمود .
او را بیگمان از بزرگان شعر امروز ایران و از شاعرترین زنان زبان فارسی می
شناسند .
او در سال /1341/ یک سفر تحقیقی ( به جذام خانه ی بابا باغی تبریز در
تیرماه برای ساخت مستندی به سفارش جمعیت کمک به جذامیان ) رفت .
نهایتا فروغ به سرودن مجموعه ی ناتمام " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد "
پرداخت .
این دفتر پیام زوال و تباهی ارزشهای انسانی است.
آینده در چشم شاعر تیره و تار است و وحشتناک و اکنون دلهره و اضطراب
انهدام است .
در جامعه یی درنده خو که آدم گرگ آدمی است و جایی برای مهر ورزیدن و
شادی نیست .شاعر از این وحشت دارد .
این روحیه رومانتیک است ؟ سوزناک و وحشتناک است ؟
هر چه هست آری فروغ است فروغی که بی هراس از جذام .
بی آنکه جذامیها را زشت و چندش آور ببیند با آنها زندگی می کند و سرانجام
پسر بچه ی یک جذامی به نام "حسین منصوری" را از جذام خانه می آورد
وسرپرستی او را برعهده میگیرد .
در این میان تنها کسی که تنها ماند و بی کسی را با همه ی وجودش حس
کرد فرزند خوانده ی او حسین بود .

مجموعه شعر فروغ :
- اسیر 1331
- دیوار 1336
- عصیان 1338
- تولدی دیگر 1341
- مجموعه ی ناتمام " ایمان بیاوریم به آغاز .. "
*****

فروغ فرخزاد اضافه بر سرودن اشعار به ترجمه ، تحقیق ، مقاله نویسی ،
کارهای سینمایی و ... می پرداخت .


گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#11
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس - قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپرده شد.
عکس از چند شعر فروغ با دستخط خودش
و آرامگاه شادروان فروغ فرخزاد

[Image: 556280_iIgWeL6a.jpg]

[Image: 556280_sCtXPTFe.jpg]
[Image: 556280_k8lIZl8G.gif]
[Image: 556280_eK0U0FCQ.jpg]
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#12
رميده

نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply




Users browsing this thread: 1 Guest(s)