Thread Rating:
  • 1 Vote(s) - 2 Average
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فروغ
#61
معشوق من
انسان ساده ايست
انسان ساده اي که من او را
در سر زمين شرم عجايب
چون آخرين نشانه ي يک مذهب شگفت
در لابلاي بوته هايم
پنهان نموده ام
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#62
معشوق من
همچون خداوندي، در معبد نپال
گويي از ابتداي وجودش
بيگانه بوده است
او مرديست از قرون گذشته
ياد آور اصالت زيبايي
او در فضاي خود
چون بوي کودکي
پيوسته خاطرات معصومي را ، بيدار ميکند
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#63
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
وقتي که من خيابان ها را
بي هيچ مقصدي مي پيموديم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#64
بیش از اینها ، آه ، آری


بیش از اینها میتوان خاموش ماند


میتوان ساعات طولانی


با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت


خیره شد در دود یک سیگار


خیره شد در شکل یک فنجان


در گلی بیرنگ ، بر قالی


در خطی موهوم ، بر دیوار


میتوان با پنجه های خشک


پرده را یکسو کشید و دید


در میان کوچه باران تند میبارد


کودکی با بادبادکهای رنگینش


ایستاده زیر یک طاقی


گاری فرسوده ای میدان خالی را


با شتابی پرهیاهو ترک میگوید


میتوان بر جای باقی ماند


در کنار پرده ، اما کور ، اما کر


میتوان فریاد زد


با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه


" دوست میدارم "


میتوان در بازوان چیرهء یک مرد


ماده ای زیبا و سالم بود


با تنی چون سفرهء چرمین


با دو پستان درشت سخت


میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد


عصمت یک عشق را آلود


میتوان با زیرکی تحقیر کرد


هر معمای شگفتی را


میتوان تنها به حل جدولی پرداخت


میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت


پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف


میتوان یک عمر زانو زد


با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد


میتوان در گور مجهولی خدا را دید


میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت


میتوان در حجره های مسجدی پوسید


چون زیارتنامه خوانی پیر


میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب


حاصلی پیوسته یکسان داشت


میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش


دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت


میتوان چون آب در گودال خود خشکید


میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم


مثل یک عکس سیاه مضحک فوری


در ته صندوق مخفی کرد


میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز


نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت


میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند


میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت


میتوان همچون عروسک های کوکی بود


با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید


میتوان در جعبه ای ماهوت


با تنی انباشته از کاه


سالها در لابلای تور و پولک خفت


میتوان با هر فشار هرزهء دستی


بی سبب فریاد کرد و گفت


" آه ، من بسیار خوشبختم "
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#65
تن های ه*رزه را سنگسار میکنند
غافل از آنکه شهر پر از فا*حشه های مغزی است
و کسی نمیداند مغز های ه*رزه
ویرانگرترند تا تن های ه*رزه
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد

هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت . . .
Reply
#66
در آستانه ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور ، سنگين ، سرگردان ، فرمان ايست داد
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست
او هيچوقت ، زنده نبوده ست
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#67
[Image: 1240233_412022772234371_1369126064_n.jpg]
[Image: 1069326_380994948670487_103792100_n.jpg]
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply
#68
به مناسبت تولد بانو فروغ

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
[Image: 960127_617178121676473_2103229657_n.jpg]
مرا به هيچ بدادى و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويى به عالمى نفروشم
http://www.atizo.se/shop/
Reply




Users browsing this thread: 1 Guest(s)